تبلیغات
دانشجویان مهندسی مکانیک دانشگاه صنعتی قم - خاطرات یک مهندس مکانیک
 
آخرین مطالب
 
پیوندهای روزانه
خاطرات یک مهندس مکانیک




آکس به آکس

احسان عمادی، دانش آموخته رشته مهندسی مکانیک و روزنامه نگار، در متنی که خواهید دید
و در یکی از مجلات کشور به چاپ رسیده است، از خاطرات مهندسی‌اش نوشته؛ از اولین مواجهه‌اش
با تصویر واقعی این شغل، تا خرده‌اتفاق‌های متن و حاشیه‌ی کار.


اگر اهل مطالعه اید، توصیه می کنم از دست ندهید!



نمی‌دانم چرا ولی هیچ‌وقت در عمرم دلم نخواسته دکتر شوم. درعوض تا یکی از بچه‌های مدرسه می‌گفت پدرش «مهندس» است، دلم غنج می‌زد. آن زمان پدرها یا مهندس‌ کشاورزی بودند، یا برق یا راه‌وساختمان. اما من در همه‌شان آدمی را می‌دیدم که کلاهی شبیه یک سبد پلاستیکی مشبک آبی‌رنگ روی سرش گذاشته و توی مزرعه می‌چرخد. بزرگ‌تر که شدم، یک شب تلویزیون «راه افتخار» داریوش فرهنگ را پخش کرد که یک‌دوجین مهندس از بیژن امکانیان گرفته تا جمشید مشایخی، باید پالایشگاهی را از حمله‌ی عراقی‌ها نجات می‌دادند. مهندس‌ها مصمم و مسلط، با کلاه ایمنی و لباس‌های زرد، بی‌سیم‌به‌دست این‌ور و آن‌ور می‌ر‌فتند و شبانه‌روز عرق می‌ریختند تا دست‌آخر از پس مسؤولیت خطیرشان برآمدند و به سهم خود نقشی به‌سزا در دفاع از کشور مقابل دشمن ایفا کردند. فکر کنم همان لحظه بود که تردید را کنار گذاشتم و عزمم را برای مهندس‌شدن جزم کردم.




از همان دبیرستان به ۳۶۰۰- Casio FX می‌گفتیم «ماشین‌حساب مهندسی». این‌طوری خیلی زود این تصور نوجوانانه در ذهنم شکل گرفت که مهندس کسی است که لگاریتم می‌گیرد، e را به توان x می‌رساند، بلد است شیبِ خط مماس را حساب کند و حتی پایش بیفتد، از محاسبه‌ی انتگرالیِ سطح زیر نمودار هم هراسی ندارد. اما در این چندساله‌ی مهندسی، لااقل در فیلدی که خودم واردش شدم یعنی پایپینگ، به چیزی بیشتر از چهار عمل اصلی و حالا گاهی به توان رساندن و جذر گرفتن احتیاجی نبوده است. دریغ از حتی یک نسبت ساده‌ی مثلثاتی. یک‌‌بار همان سال‌های اول از سر کم‌تجربگی یا ناپرهیزی، می‌خواستم برای محاسبه‌ی شیب خط لوله، فاصله‌ی عمودی سر و تهش را بر فاصله‌ی افقی‌اش تقسیم کنم و از نسبت به‌دست آمده، آرک‌تانژانت بگیرم ببینم زاویه‌اش چنددرجه می‌شود، دیدم همه چپ‌چپ نگاهم می‌کنند. بعد از مکثی طولانی، هِددیسیپلین‌مان جرات کرد و سکوت را شکست: «تو صدمتر یه‌متر اومده بالا، می‌شه یه‌درصد.» این حد از صراحت و سادگی و ایجاز برایم ضربه‌ی هولناکی بود، برای منی که در امتحان‌های دانشگاه باید سرعت و شتاب مورچه‌ای را از دید ناظر ساکن روی کره‌ی زمین روی عقربه‌ی ثانیه‌شمارِ ساعت مچی فضانوردی محاسبه می‌کردم که در سفینه‌اش با شتابی غیر از گرانش، در شعاع ثابت حول مریخ دوران می‌کرد و هم‌زمان دور خودش چرخ زورخانه‌ای می‌زد. حالا نه که بگویم در حد گوس و نیلز بوهر مطلع بودم اما لااقل ازم «انتظار می‌رفت» در جریان‌شان باشم، وگرنه که از لیسانس خبری نبود. اما حالا استانداردها و نرم‌افزارها، ریشه‌ی هر محاسبه‌ی پیچیده و تحلیل عمیق مهندسی را از بیخ زده‌ بودند، آن‌قدر که گاهی فکر می‌کردم یک کارشناس «جغرافیای هواشناسی» یا «فیزیوتراپ جانوری» که به‌قدر دوم دبیرستان از هندسه‌ی اقلیدسی بداند، می‌تواند ظرف شش‌ماه کاری را که من انجام می‌دهم یاد بگیرد. تنها نقطه‌ی امیدم این بود که لابد طرف چون «دید مهندسی» ندارد، بالاخره دیر یا زود فرق دوغ و دوشابش مشخص می‌شود. اما باز هیچ‌رقمه از سایه‌ی شوم ریشه‌ی لعنتی واژه‌ی «مهندس» خلاصی نداشتم. همان که توی شعر حافظ هم آمده است: «که طاق ابروی یار مَنَش مهندس شد». طاق ابروی یار حافظ که چیزی از کنترلرهای PD و PID و محاسبات مربوط به لایه‌ی مرزی و پدیده‌ی «باکِلینگ» نمی‌دانسته، فوقش همان «دو دوتا چهارتا»ی معروف را بلد بوده.




چند ماژیک های‌لایت در رنگ‌های مختلف، کاور شیت، زونکن، پانچ و مقادیر زیادی کاغذ، موسوم به «مدارک». ابزار کار من چندهفته، چندماه یا حتی سال اول مهندسی چیزی بیش از این‌ها نبود. همه‌چیز را باید از صفر و دقیقا از «صفر»، ‌شروع می‌کردم تا پایه‌ام قوی‌تر شود؛ مدارک واصله به/ارسالی از شرکت را خیلی دقیق سوراخ کنم، توی کاورشیت بگذارم و داخل زونکن مربوطه قرار دهم. مدرکی را که مدیر محترم برحسب نیاز ازم خواسته، از زونکن مربوطه خارج کنم و روی میزش بگذارم. نکاتی که در نامه‌های کارفرما و مشاور مهم تشخیص می‌دهم، با ماژیک، رنگی کنم و گزارشش را به مسؤول مربوطه‌اش ارائه دهم. کپی، اسکن و پرینت، دیگر وظایف خطیر من در این مرحله بودند.

روبه‌رو‌شدن با چنین فضایی برای یک مهندس تازه فارغ‌التحصیل که هیچ تصوری از محیط کارش ندارد، کم‌وبیش شبیه جوانی بود که همسر آینده‌اش را از روی عکس پروفایل انتخاب کرده و تازه توی حجله با چهره‌ی واقعی‌اش مواجه می‌شود. عجله‌ی من برای رسیدن به مراحل بالاتر و رفتن برای نجاتِ پالایشگاه از چنگال دشمن هم فایده‌ای نداشت. همه‌چیز خیلی آرام و باحوصله جلو می‌رفت. گاهی ازم خواسته می‌شد یک استاندارد هفتصدصفحه‌ای را ورق بزنم و دنبال فرمول محاسبه‌ی یک پارامتر خاص بگردم. بیشتر استانداردها به زبان انگلیسی متن‌های ثقیل و سخت‌خوانی دارند که خیلی دقیق و جزئی نوشته‌ شده‌اند. چون برای موسسه‌ی تهیه‌کننده‌اش بار حقوقی دارند و جمله‌هایشان با «…According to» و «…Although» شروع می‌شود. وقتی بالاخره بعد از گردن‌درد مختصری که حاصل فروکردن سر برای دقایق متوالی در فونت ریز و خطوط به‌هم‌چسبیده‌ی استاندارد بود، به یک فرمول ساده‌ی چهارمتغیره می‌رسیدم، حسی شبیه دیده‌بان‌های روی دکل کشتیِ کریستف‌کلمب داشتم که داد می‌زدند: «خشکی می‌بینم! خشکی می‌بینم!» اما زود معلوم می‌شد خشکی مورد نظر سرابی بیش نبوده، فقط می‌شد مقدار پارامتر اول را در جدولی که همان زیر آمده، خواند. برای پیداکردن پارامتر دوم باید سه «چَپتِر» جلوتر، پارامتر سوم دو چَپتر عقب‌تر و برای خواندن پارامتر آخر، باید سراغ یک استاندارد دیگر می‌رفتم.

تخمین قیمت برای شرکت در مناقصه‌های آینده هم ازجمله مشغولیت‌های طاقت‌فرسا و اعتماد‌به‌نفس‌افزای ابتدای کارم بود. صدوبیست شیت نقشه‌های Piping & Instrument Diagram را می‌دادند دستم، تا «کامپونِنت»های مختلفش را دستی بشمارم و در فایل اِکسل وارد کنم. دوتا مثلث متقابل‌به‌راس می‌شود Gate Valve، اگر یک دایره‌ی کوچک بین‌شان باشد می‌شود Globe Valve و اگر دایره‌هه بزرگ باشد می‌شود Ball Valve. هر انشعاب، یک Tee است و هر ذوزنقه، یک Reducer. سایز و «کلاس»‌شان را از روی شماره‌ی خط مربوطه در P&ID می‌خواندم و جنس‌شان را از روی جدول PMS پیدا می‌کردم. آن‌قدرها سخت نیست، شما هم زود یاد می‌گیرید. فقط آماده‌کردنش وقت زیادی نیاز دارد که اتفاقا خیلی هم خوب است. چون وقتی به‌تان می‌گویند: «یه کپی از این مدارک بگیر ضمیمه‌ی جواب کارفرما کنیم.» می‌توانید بگویید: «ببخشید الان کار دارم، سرم شلوغه.» اوج لذت و سرافرازی در پروسه‌ی تخمین هزینه برای مناقصه، وقتی بود که فیِ‌ قیمت هر جنس را به‌ام می‌دادند و مبلغ کل نهایی را می‌خواستند. بعدا هم کسی دوباره چک نمی‌کرد ببیند «محاسبات»ام درست بوده یا نه. این یعنی اعتماد خاصی به من شده بود و مدیر بالادستی رضایت ویژه‌ای از مهندسش داشت.





روی هارد اکسترنالم فولدری ساخته‌ام به اسم Project’s Documents، که حاصل عمر کوتاه مهندسی‌ام تقریبا به‌طور کامل در آن متمرکز شده. ‌صد صدوپنجاه‌ گیگابایت فایل اتوکَد و وُرد و اکسل و پی‌دی‌اف و JPG، از نقشه‌ها و مدارک و استانداردها و عکس‌های سایت‌های گوناگون که طی این چندسال از پروژه‌های مختلف در شرکت‌های متعدد با خون دل «جمع‌آوری» کرده‌ام و برای پروژه‌های بعدی، برحسب مورد سراغ یک یا چندتایشان می‌روم. فقط کافی است که مورد مشابه را به‌درستی شناسایی کنم. چیزی شبیه توبره‌ی امام محمد غزالی که همه‌ی علمش را در قالب جزوه‌هایی دست‌نویس در آن ریخته بود. البته غزالی وقتی فهمید راه‌زنان به راحتی می‌توانند علمش را مورد هجمه قرار دهند، در روش خود تجدیدنظر کرد اما من جز Back-Up گرفتن چاره‌ی دیگری ندارم. خیلی هم خودم مقصر نیستم. چون هیچ مدیر پروژه یا نماینده‌ی کارفرمایی، تحلیل و استدلال من در دفاع از طرح پیشنهادی- ابتکاری‌ام را که نمونه‌ی مشابه دیگری در کشور ندارد، به چیزی نمی‌خرد. درواقع ‌کسی آن‌قدر به‌ام اطمینان ندارد که کاری که تابه‌حال جایی انجام نشده را فقط به واسطه‌ی منطق و محاسبات من انجام دهد. نه من و نه هیچ‌کس دیگر. پس لازم است ثابت کنم در فلان نیروگاه یا پتروشیمی یا ایستگاه گاز، طرح مشابهی انجام گرفته تا خیال همه راحت شود و خدای‌ناکرده فرداروز اگر مساله‌ای پیش آمد، توجیهی داشته باشند. به‌این‌ترتیب هرچه آرشیوم از مدارک و نقشه‌ها غنی‌تر باشد، مهندس «حسابی‌»تری به حساب می‌آیم و دستم برای انجام مراحل کپی/پیست/ادیت بر اساس شرایط خاص پروژه، به‌قدر کفایت باز است. همین مساله باعث شده مثل رقابت تسلیحاتی در منطقه، رقابت «داکیومنتی»ِ پنهانی هم بین مهندسان در‌بگیرد. رقابتی که البته به این سادگی‌ها هم نیست؛ پورت‌های USB شرکت‌ها بسته است، هرکسی دسترسی به سی‌دی‌رایتر ندارد و ازطریق اینترنت نمی‌شود بیش از حجم معینی فایل ارسال کرد. اما خب، مهندس‌ها همیشه یا راهی خواهند یافت، یا راهی خواهند ساخت.

بازدید از سایت‌های مشابه و عکس‌گرفتن از سیستم‌های طراحی و نصب‌شده‌شان هم خوب جواب می‌دهد. سایت‌ها به این راحتی اجازه‌ی عکس‌برداری به شما نمی‌دهند ولی خب آن‌هم راه خودش را دارد. یک‌بار برای پروژه‌ای که در همدان انجام می‌دادیم، رفتیم از سایت مشابهی در شیراز بازدید کنیم. مدیر سایت کلی عزت‌واحترام‌مان کرد و گفت نماینده‌ی مخصوص خودش را همراه‌مان می‌فرستد تا همه‌ی سوراخ‌سمبه‌های سایت را «برایمان پرزنت کند». فقط ازمان خواهش کرد به‌هیچ‌وجه عکس نگیریم. گفتیم چَشم و گردش علمی‌مان شروع شد. همان اولِ کار یکی از بچه‌ها را فرستادیم یواشکی گوشه‌کنارها بچرخد و از همه‌جا عکس بگیرد. نماینده‌ی مخصوصِ مسؤول سایت هی می‌پرسید: «پس اون رفیق‌تون کو؟» چیزهایی می‌گفتیم در این مایه‌ها که «یه‌کمی مریض احواله»، یا «اوضاعش تعریفی نداره». حتی یکی از هم‌کارها گفت: «بذار به حال خودش باشه.» بازدیدمان داشت تمام می‌شد و دوست‌مان بعد از انجام موفقیت‌آمیز ماموریت به ما ملحق شده بود که مدیر سایت با آشفتگی و خشمی فروخورده به‌مان نزدیک شد. گفت: «من به شما اعتماد کردم و توقع نداشتم و خواهش می‌کنم این کار رو نکنید و…» چون خَمُشان بی‌گنه روی بر آسمان کردیم که «کشک چی؟ پشم چی؟ ما که دست از پا خطا نکردیم.» طفلک دیگر چیزی نگفت. تا عکس‌ها را ندیده بودیم، نفهمیدیم از کجا بو برده. ولی توی یکی از عکس‌ها خودش هم بود. آن تهِ کادر، از روی پلت‌فرم زل زده بود به عکاس که از روبه‌رو داشت از «اکوئیپ‌منت»ی عکس می‌گرفت. زوم کردیم که حالت چهره‌اش را دقیق‌تر ببینیم، واضح نبود. خدایی‌اش خیلی مردی کرد که آبرویمان را بیشتر از این نریخت و دنبال دوربین، نداد بازرسی‌مان کنند.





مهندس‌ها هم مثل شاغلان هر حرفه‌ی دیگر، علاقه یا حتی احتیاج به زبان خاصی دارند تا هر کس از گرد راه رسید، همان اول بسم‌الله نفهمد از چه می‌گویند و راجع به چه‌چیزی حرف می‌زنند. زبان‌شان البته برخلاف قصاب‌ها یا کله‌پاچه‌ای‌ها یا حمامی‌ها، زبان خیلی پیچیده و غریبی نیست. فقط برای تمام واژه‌هایی که معادل فارسیِ مرسوم و کاربردی دارند، اصل انگلیسی‌اش را به‌کار می‌برند. به ارتفاع می‌گویند Elevation و به مختصات Coordination. «کولینگ‌واتر» یعنی آب خنک‌کن و «سی‌واتر» یعنی آب دریا. Clearance بین خطوط لوله باید به‌قدر عرض شانه‌ی یک آدم معمولی باشد، وگرنه شما به Access Platform نیاز پیدا می‌کنید. ممکن است جاده‌ی دست‌رسی خط لوله را Cross کند ولی Control Room نباید در Hazardous Area باشد. اگر پروژه‌ای که درحال اجراست، Deviationی با اسناد اولیه‌ی مناقصه داشته باشد، می‌توان Claim کرد. وظیفه‌ی ورودی و خروجی هر پمپ، «ساکشن و دیس‌چارج» است، نه مکش و تخلیه. تحلیل تنش می‌شود «استرس آنالیز» و اگر کارتان خیلی درست باشد حتی «آنالایزِز». بقیه را نمی‌دانم ولی چشم من موقع گفتن این کلمه‌ها برق خاصی می‌زند که رگه‌هایی از همان شور‌و‌شوق کودکی و نوجوانی درش هست. اصلا این‌همه کلمه‌ی فرنگی که از اول متن تابه‌حال دیده‌اید، از همان فیلد بگیر، تا کامپوننت و اکوئیپ‌منت، از همین عادت می‌آید. یک‌بار داشتم به زنم می‌گفتم رفته بودیم سایت بازدید و جرات نکردم از «لَدِرِ ایلِوِیتِد واترتانک» بالا بروم، حرفم را قطع کرد و گفت: «منظورت من‌به‌ی آبه؟» بی‌انصاف حتی «منبع» هم نگفت. گفت «من‌به» و هیچ فکر نکرد
این‌جوری از یک مهندس پایپینگ به یک لوله‌کش ساده بدلم می‌کند.





لینک منبع

متن کامل این مطلب را می‌توانید در شماره‌ی چهل‌ام مجله همشهری داستان، منتشر شده در دی ماه ۱۳۹۲ بخوانید.



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
غلی2 سه شنبه 4 آذر 1393 11:49 ب.ظ
متن تکراری بود
همون موقع خونده بودمش
یخورده بیشتر آپ دیت باشید
حسین تبریزیان پاسخ داد:
بله، مطلب جدید نیست و مربوط به پارساله.

نمی خواستم اون موقع منتشر کنم، صلاح دیدم الان بذارمش تو وبلاگ.
84552663 سه شنبه 4 آذر 1393 02:56 ب.ظ
مورد داشتیم طرف رو به عنوان مهندس گرفتن
بعد کلا کارش این بوده صبحانه درست میکرده و چایی میریخته
اینکه خوبه!
F.H چهارشنبه 28 آبان 1393 07:57 ب.ظ
بله.البته شکوفه ها الان بااینا که شما بخونید ومیشه مسیروعوض کرد که قانع نمیشن!ولی خوبیش اینه که ازالان متوجه میشن که باید دنبال چی وبرای چی باشن ...
حسین تبریزیان پاسخ داد:
بله.
F.H چهارشنبه 28 آبان 1393 11:15 ق.ظ
خیلی خوب بود ممنون...
اتفاقا دغدغه ی یکی ازشکوفه ها شده بود این موضوع :)
حسین تبریزیان پاسخ داد:
خواهش می کنم.
جدا؟! درست حدس زده بودم...؟
علی چهارشنبه 28 آبان 1393 01:06 ق.ظ
شکوفه رو خوب اومدی ......!!!!
سه شنبه 27 آبان 1393 10:30 ق.ظ
این یعنی خط بطلان کشیدن رو تمام افکاری که بخاطرش نرم افزار سالید و کتیا کار میکنیم.یعنی بهتر بود من به جای هزینه هنگفت پیش دانشگاهی و 4 سال بیهوده دانشگاه پیش پدر گرامی میرفتم از همون 5-6 سال پیش و امروز هم کمک دستش بودم و هم برای خودم یه پا مهندس بودم ...امثال اینا دران بدون ادعا کارهایی رو انجام میدن که ماها آرزوشو داریم و بعیده تو صنعتی که اکثر کارهاش تکراریه فرصت انجامشو پیدا کنیم و اگرم فرصتی باشه به دلیل فقدان کار و نجربه عملی عملا میزنیم تو گل خودمون! کی باور میکنه طراحی دنده شفت و ....بدون تحصیلات آکادمیک امکان پذیر باشه؟!کی باور میکنه؟
حتی با آگاهی از این موضوع بازم آیا کسی هست جسارت داشته باشه اگر زمان برگرده قید دانشگاه رو بزنه؟مشکل دقیقا اینجاست فکر کنم
حسین تبریزیان پاسخ داد:
میدونی رفیق، یه چیزی که شاید ته دل همه ی بچه هایی که میان مکانیک باشه، اینه که فکر می کنن می تونن مسیر رو تغییر بدن. سخته ولی غیرممکن نیست. مگه به هر کدوم از ما قبل از این که این رشته رو انتخاب کنیم نگفتن که تو ایران بحث تولید نسبت به کشور های صنعتی جهان ضعیفتره. اما با کله اومدیم. چون علاقه داشتیم به مکانیک.

اون عبارتی که از امیرخانی بهش اشاره کردی، حرف درستی بود. از چه کتابی بود؟ نشت نشا؟ به خصوص که خود امیرخانی هم مکانیک خونده و در دانشگاه شریف. اگر اون با اون امکاناتی که حتی 20 سال پیش تو شریف بوده این حرف رو زده، پس ما با این دانشگاه فخیمه که...!
حلقه ی مفقوده اینجا شاید بخش 'ارتباط با صنعت' باشه. وقتی بری بپرسی آقا چرا این بخش تو دانشگاه ما نقش خاصی نداره؟ -من پرسیده ام- میگن صنعت بخواد به دانشگاه اعتماد کنه به شریف و تهران و امیر کبیر و صنعتی اصفهان و ... اعتماد می کنه. دانشگاه ما نوپاست. (و من چقدر از این واژه متنفرم!!)

نکته ی آخر که بحث تموم شه: تا حالا پای حرف کسایی که تجربی کار رو شروع کردن و همینطوری ادامه دادن نشستی؟ کلام آخر خیلیاشون خطاب به تو اینه؛ ما که چیزی نشدیم، شما برو درس بخون به یه جایی برسی.

در کل خیلی از راهی که اومدم پشیمون نیستم.
سه شنبه 27 آبان 1393 10:29 ق.ظ
من یک مقدار خرافاتی ام حسین
یعنی اعتقاد دارم همه اتفاقات زندگی پیامی دارن برای آدما و حالا هر کی اندازه درکش اونارو میبینه و مفهومشونو میگیره
سوای اینکه تو دانشگاه فهمیدم چقدر از فضایی که برای یک مهندس آگاهانه یا ناآگاهانه ترسیم میشه بیزارم(بیزارم چون اصلا جایی برای عرض اندام و خلاقیت توش نداشتم)
اما یک وقتا با خودم دو دوتا 4 تا میکردم که رشته ام رو عوض کنم ، یکی از دلایلی که به نظرم خدا میخواسته بهم نشون بده بابا برو یه رشته دیگه این بود که تو هیچ کدوم از دو عکس بچه های وبلاگ من حضور ندارم!
رضا امیرخانی حرف خوبی میزنه میگه اکثر دانشجو هایی که تو ایران میرن سمت مهندسی مکانیک میخوان بعدش خودرو ساز قهاری بشن و خودرو بسازن و طراحی کنن ولی اصلا به ذهنشونم نمیاد n تا واحد ساخت و طراحی که پاس میکنن یدونش به کارشون نمیاد چون اصل کار این صنعت تو ایران مونتاژه(طبعا نوشته امیرخانی مال 7-8سال پیشه که تولید نداشتیم تو صنعت خودرو و درصورتیکه ضایعاتی که امروز به قیمت دیه باباشون میندازن به مردم رو تولید ماشین در نظر بگیریم) در حالیکه حتی یه نیم واحد هم برای صنعت مونتاژ پشت سر نمیگذارن و این یعنی نا متجانس بودن صنعت و واقعیت با دروس آکادمیک!(واژه مورد علاقه یکی از اساتید)
کاش فضای مهندسی ایران به گونه ای بود که هم واحد های واقعی تر تو چارت درسی گنجانده میشد و هم هرجایی تو این ایران پهناور به کار بگیرنشون
تا وقتی تجربه کار عملی نداشته باشیم نمیشه ابداع و نوآوری ایجاد کرد که مخصوص دوره سن و سال ماست و اگه این برهه بگذره مغز کم کم امکان ایجاد خلاقیت رو از دست میده و فقط امکان بازیابی چیزهایی رو داره که قبلا دیده و ثبت کرده

امیرحسین دوشنبه 26 آبان 1393 08:07 ب.ظ
سلام حسین
حیف این روزها اینقدر سرم شلوغه فرصت ندارم سفره دل اینجا باز کنم
اما کمتر شده بود مطلب به درد بخوری ببینم تو سایت
همینقدر بگم حقیقتا این افکار تو این چند سال شده سرطان مغز من
چه بسا به این نیتجه رسیدم اگر کسی پیدا بشه و مهندسی رو احیا کنه قطعا در صف مجتهدان امام زمان قرار میگیره

و مهم ترین دلیل فرار منم از مهندسی نه فقط نمرات اسف بارم،بلکه دورنمای مبهم از آینده ای که در انتظارمه که حتی نمیدونم برای اون چه چیزهایی رو نیاز دارم

مثل کنکور دادن تو رشته ای که اصلا منابع معلومی نداره

4 سال از عمر گذشت
فکر کنم برای فهم این موارد قیمت زیادی پرداخت کردیم
ممنونم حسین
حسین تبریزیان پاسخ داد:
سلام و درود بر شما.
باید بابت این مطلب از نویسنده اش تشکر کرد، من فقط اینجا منتشرش کردم.
اما در رابطه با نکاتی که گفتی، واقعا ناراحت کننده است، اگر هر فرد برای اینکه بفهمه در آینده بناست کجای پازل بزرگ اجتماع رو پر کنه، بخواد 4 سال وقتش رو بگذاره، اونوقت تازه بفهمه که این کاره هست یا نه، که...
از اینکه گفتی با فضای مهندسی می خوای خداحافظی کنی بیشتر ناراحت شدم.

منظورت از احیای مهندسی رو دقیقا متوجه نشدم امیرحسین؛ وضع مطلوبی که تو ذهنت داری، چیه؟ بگو شاید برای منم مفید باشه.


راستی، یه موضوع دیگه: فضایی که تا الان بر وبلاگ حاکم بوده، یک فضای به به و چه چه از مهندسی مکانیک بوده! این پست رو بذارید به حساب یک مطلب درون گروهی سال بالاییها :-) نمی خوام از این فضای سرد و خسته ای که ایجاد شد، امید یک عده دیگه به آینده نامید بشه.
شکوفه (!!) های عزیز؛ شما با قوت درس بخونید ولی بدونید برای چی می خونید.
علی دوشنبه 26 آبان 1393 06:50 ب.ظ
خیلی عالی بود.
البته جز این هم انتظار نمیره!!
اگر بخواهیم واقعا توی رشته ی خودمون کار کنیم، قطعا چنین عاقبتی خواهیم داشت!!!
ممنون
حسین تبریزیان پاسخ داد:
نظر لطفته دوست من!
تازه این بنده خدا احتمالا در یک شرکت معتبر استخدام شده بوده - لااقل از متن این طور برمیاد - ؛ حتی این هم آرزوی دست نیافتنی خیلی از دانشجوهاست!!
lmaede شنبه 24 آبان 1393 08:33 ب.ظ
عالــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی بووووود :)))))))))))))))))
البته بازم از رایت کردن سی دی و ... بهتره
حسین تبریزیان پاسخ داد:
خواهش می کنم.
جمعه 23 آبان 1393 10:49 ق.ظ
منظورت من‌به‌ی آبه؟
حسین تبریزیان پاسخ داد:
InL پنجشنبه 22 آبان 1393 05:54 ب.ظ
منم گفتم که این بی اعتمادی دلیل داره!و دلایلشم اونایی که به ذهنم میومد را گفتم. ولی ریشه خیلی از این مشکلات را سیستم آموزشی میبینم. چون وقتی نمیتونه خروجی قابل اعتماد توی هر زمینه ای بده چه در سطح مدیریتی چه در سطح مهندسی نتیجش تجربه های تلخ صنعت از همکاری با دانشگاه.البته این 100 درصدی نیست و مثال هایی وجود داره خلاف این واقعه ولی این مثال ها کلیت ندارن. ما جهان سومیم نه به خاطر نداشتن تکنولوژی به خاطر اینکه با سیستم آموزشی استعماری داریم جلو میریم
و تازه هر روز سطح همون آموزشیم که داریم را توی کشور با معیار قرار دادن کمیت پایین تر میاریم طوری که مدرک های آموزشی ارزششونا از دست دادن و مایه خنده شدن!
کلا اگه میخوای یه کشور را فلج کنی بهتره نظام آموزشی اون کشور را نشونه بری!چه تربیتی چه علمی!
حسین تبریزیان پاسخ داد:
سیستم آموزشی... بله! احتمالا ریشه ی خیلی از مشکلات اونجا باشه.
InL پنجشنبه 22 آبان 1393 11:20 ق.ظ
متن بسیار خوبی بود
توصیف آنچه که هست و آنچه که توقع میره که باشه!
فرق بین مهندسی و پژوهش زیاده ولی خب به نظرم پژوهشگر با مسئله جدید مواجه و مهندس با شناسایی مسئله حل شده و ارائه یکی از اون راه های تکراری!
اعتماد نکردن صنعت به راه جدید هم یه جور بیماریه تو فکر بعضی مدیر ها که البته عوامل مختلفی مثل نداشتن آزمایشگاه های خوب برای رسیدن به نتایج واقعی، نداشتن سیستم مدیریت پژوهش ها و همچنین کمبود آدمایی که پژوهش صنعتیا بلدن باعث میشه خیلی از اعتمادها از بین بره
حسین تبریزیان پاسخ داد:
حرفت رو قبول دارم،
ولی در مورد این بیماری که گفتی در فکر بعضی مدیرها هست، من شاید یکم دیدم متفاوت تره، هضم نشدن توی یک چرخه غلط، -وقتی واردش بشی- می بینی که خیلی از اون چیزی که فکر می کردی سخت تره!!

شما خودت رو بگذار جای اون مدیر، کسی که می خواد این چند سالی که حکم مدیریت داره به خوبی و خوشی تموم بشه. چرا بیاد ریسک کنه و به یک روش جدید که یک جوون ایرانی ابداع کرده و احیانا نمونه قبلی نداشته اعتماد کنه؟ حسابش رو بکن مثلا توی یک پروژه عظیم نفتی یا هر چیز دیگه، یه مشکل کوچیک پیش بیاد و احیانا در یک سانحه ای چند نفری هم کشته بشن؛ همون آدمها و خبرگزاری هایی که تا دیروز سنگ رشد علم و لزوم اعتماد به جوانان رو به سینه می زدن، تیتر یکشون میشه: "آیا پروژه های مهم نفتی هم عرصه ی آزمون و خطاست؟؟؟" پدر مسئول فنی اون قسمت رو درمیارن و این قضیه به عنوان یک نقطه منفی در رزومه اش تا همیشه ثبت میشه. طرف باید خیلی معتقد به آرمانها باشه که ریسک همه این چیزها و احیانا از کار بیکار شدن و تبعات بعدی اش رو بپذیره ولی خلاف جریان آب حرکت کنه...

اینهایی که دارم میگم همه اش درده و متاسفانه راه حلی براش ندارم! من فکر می کنم جو فکری غلط حاکم بر جامعه، هزینه کردن برای پیشرفت علم رو خیلی نمی پذیره و دولتها با رفت و آمدشون به پروژه هایی که بیشتر از 8 سال طول بکشه خیلی بها نمی دن...
به نظر من -که البته اطلاعاتم ناقصه- یکی از دلایلی که رشد علمی در جاهایی مثل سپاه و ... تو مملکت ما بیشتره، علاوه بر بُـرش زیاد و وصل بودنشون به حاکمیت، اینه که دولتی نیستن و از طوفان های تغییرات مدیریتی به نسبت در امان ترند


شاید خیلی بدبین شدم، یا شایدم با هضم شدن تو سیستم، منم راحت طلب شدم!! نمی دونم! منتها فکر کردم لازمه یه یادآوری کوچیک کنم قبل از این که درباره طرز راه رفتن یک نفر به سادگی اظهار نظر کنیم، چند قدمی با کفشهاش راه بریم.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.